تبليغاتX
اتاق خاکستری

شعری نو ، دردی کهنه

شفق در حال مرگ ،

نفس های آخر را می کشد ، می شنوی ؟

زاغچه های محزون نوحه سرا ، مدام می چرخند بر بالای درخت مغموم

و درخت خشکیده اشک می ریزد ، می بینی ؟

و وجودم همه درد ، همه غم ، همه آه ، همه حسرت ، حس می کنی ؟

می خواهم از سر دل بسرایم در قالب شعری نو ، دردی کهنه را

بشنو ، ببین و احساس کن ...

 

..... ..... ..... ..... .....

تو به من خندیدی

و نمیدانستی

آنچه را که به تو من می گویم

هم از روی دل است

همه از حس عمیقی حکایت دارد ،که نسبت به تو در دل دارم

تو به من خندیدی

شاید این خنده ی تو

از آن سو باشد

که در آن حین ، که از عشق ، به تو میگفتم

لرزش دست و صدایم را نکردی احساس

اشک چشمم را ندیدی هرگز

عشق سرشار درونم را بنامیدی هوس

و مرا بد ذاتی ... شاید

آری ، تو به من خندیدی

کاش نمیگفتم و کاش ،

نمی خندیدی

..... ..... ..... ..... .....

 

مرا چه بسیار بیغوله احتیاج است

مرا چه بسیار گریه باید

مرا چه بسیار عطش هم آغوشیست ، با سکوت

مرا چه بسیار نیاز است به تنهایی محض ، به دور از تن ها ...

...

...

...

ویرانه ام کو ؟


لینک | تقویم بیست و هشتم آبان 1388 را نشان میداد که قلم بر دست گرفت ، مهــــدی داوطلب |

رفتن رسیدن است !

چشم ازشون بر نمیداشت ، در مقابل امواج خروشان دریا نشسته بود و توی سرش افکار فروزان ، موج میزد . ماهیارو به دقت نگاه میکرد که چطور با تمام توان از آب میپرن بیرون تا بتونن میوه ی اون بوته ی خاص رو بخورن . بعد هم میفتن تو خشکی و به زحمت و حمّیت خودشون رو به آب میرسونن . و باز هم ....

اونا میتونن مثه بقیه ماهیا از لجنا و جلبک های ته دریا بخورن تا زنده بمونن اما.....

چشم  از ماهیا گرفت و سرشو چرخوند به سمت صخره ای که اونطرفش بود و نگاهشو مختص به صخره کرد و شمرد ... 153 تا .

آره 153 خط بود یعنی اون 153 روزه که توی این جزیره ، گیر افتاده ، جزیره ای که فقط توی دلش چند تا صخره بزرگ جا داده که از بینشون ، باریکه ای از آب جاریه ، آبی که نسبتا شیرینه و قابل خوردن و میتونه اونو سیراب کنه و شیارهایی که روی صخره های لب ساحل ایجاد کرده که صبح به صبح میره اونجا و صدف ها و گاهی نارگیل هایی که شاید آب از جزایر  اطراف با خودش آورده رو میخوره تا بتونه فقط و فقط زنده بمونه ...

آره ... الآن هم داره به این فکر میکنه که چرا به زنده بودن راضی شده و چرا 153 روز از عمرشو فقط زنده بوده و بدتر ازون به این سبک پست "تلاش ، برای هرچه بیشتر نفس کشیدن"  ، عادت کرده ... چرا کوچیکترین حرکتی برای بهتر زنده موندن و زندگی کردن نداشته .

تصمیم خودشو گرفت ، مصمم و محکم ایستاد و به بیکران دریا خیره شد . دیگه نمیخواست به این منوال ادامه بده و فقط زنده بمونه . حالا هدف داره و با تمام وجود میخواد که زندگی کنه و برای زندگی کردن تلاش .

با گام هایی سریع و محکم و عزمی راسخ و دلی بی تاب برای زندگی ، خودشو به امواج بی قرار دریا سپرد و با تمام قدرت و همه ی توان سعی میکرد شنا کنه ... و البته شنا کرد و رفت .

رفت به سوی زندگی کردن و نه فقط زنده بودن و زنده ماندن ...

لینک | تقویم بیست و پنجم آبان 1388 را نشان میداد که قلم بر دست گرفت ، مهــــدی داوطلب |

لحظه هایت را نَکُش ، دنیایت را بکِش

اشک در چشمان آدمک کومه زده بود ، بر خویشتن می ژکید و گریه لحظه ای امانش نمیداد ،بیدرنگ برخاست و راه خدا را در پیش گرفت .

تمام مسیر را دوید و اشک ریخت تا به عرش کبریاییش رسید .

درب نکوبیده باز شد و آدمک بیخود از خود گشت و ایزد زیبایش را در آغوش گرفت .

لحظاتی را در آغوشش گریست تا کمی آرام گرفت و لب به سخن گشود.

از هم نوعانش شکایت کرد که دنیایشان را چه ددمنشانه رنگ آمیزی کرده اند .

دلش پر بود از این دنیای دَنی که دُجی و جَنحه در جای جایش ملموس و مشهود است .

شکایت میکرد از آنهایی که خود و دنیای اطراف خود را به سیاهی کشانده اند و حالا میخواهند او و دنیایش را به تباهی بکشند .

به الهه آرامش بخشش گفت که هیچ یک از رنگ های اطراف خویش را نمی پسندد ، زیرا دیگران با زشتی ذات خویش ، محیط او را رنگ آمیزی کرده اند .

یکتا دست نوازش بر سر آدمک کشید و لبی ازو بوسید و سپس به او گفت : عزیزکم ، لحظه هایت را نَکُش و مگذار دنیایت را آنطور که میخواهند بکِشند . برخیز و قلم بر دست بگیر و دنیایت را بکِش همانطور که میخواهی .

آدمک اشارت ایزد را امام خویش کرد و راه دنیا را در پیش گرفت و مدام در گوشش حرف خدا بود که میگفت : لحظه هایت را نَکُش ، دنیایت را بکِش.



لینک | تقویم دوازدهم آبان 1388 را نشان میداد که قلم بر دست گرفت ، مهــــدی داوطلب |


مدام می چرخد سرش و پیوسته در کنکاشست نگاهش ...

شاید سراغ شاخه گلی را میگیرد که دلی تازه کند از بوییدنش و شاید دلتنگ جویباری شده است که دلتنگی هایش را به آن بسپارد و لطافتی به روح بخشد .

و یا شاید در جستجوی دیواری کاهگلی است که خیسش نماید و استشمام کند رایحه ی نجیب زندگی را .

شاید میخواهد در آن گوشه ( آری در همان گوشه ) درختی کهنسال ببیند که در زیر سایه اش مردپیر و پیرزن در کنار یکدیگر با مهربانی نشسته و مشغول نوشیدن یک استکان چای کوهی هستند و در نگاه گرمشان ، ارادت متقابل ، متبلور و در سکوت حرفشان ، فریاد عشق ، جاریست .

شاید نگاهش دلتنگ بچه هایی است که هم صدا با پرندگان ، آواز شادمانی سر میدهند و هم مسیر با نسیم ، میدوند در دشت و لحظه هایشان را کودکی میکنند تا باشد که امروزشان را خاطرات شیرین فرداهاشان کنند .

مدام گشتن و پیوسته جستن همانا و هرگز نیافتن و اصلا ندیدن همان ...

تا چشم کار میکند ساختمان های قد کشیده و تا گوش میشنود ، فریاد اتول ها بر سر هم که مسیر میخواهند . و گَوَنی نیست که جویا شود : به کجا چنین شتابان ؟

چه بسیار "غذای فوری" هایی که اطرافش را احاطه کرده اند و چه بسیار دلش ، نان و ریحان و پنیر میخواهد .

سیمان ، آهن ، دیوار ، هوایی نامطبوع ، ابروانی گره خورده ، دندان هایی در حسرت دیده شدن و بسیار انسانهایی که صورتهای سیمانی دارند ... کاش سیمان ها صورتی بود ...

(به راستی این آدمها زندگی میکنند یا مبتلا به مرگ تدریجی شده اند ؟؟؟ )

انسانهایی که سرخوشی را ، سر بریدند تا تنگ بیغوله ی مخذول و مذمومشان را مشحون از حُطام نمایند ...

دلم چه بسیار هوای آغوش باکره ای را کرده ... آغوش بکــــر طبیعت ...

 


پ.ن1 : پیشاپیش فرا رسیدن هشت ، هشت ، هشتاد و هشت ولادت با سعادت امام هشتم ، آقا علی ابن موسی الرضا (ع) رو به همه ی شیعیان آن امام عزیز و تمامی آزادگان جهان ، تبریک و تهنیت و شادباش عرض مینمایم .

پ.ن2 : در قسمت پیوندهای وبلاگ ، پخش زنده از حرم امام رضا (ع) رو قرار دادم ... اگر دل بزرگتان ، تکانی خورد ، کوچک یادی از من نمایید  ...

لینک | تقویم چهارم آبان 1388 را نشان میداد که قلم بر دست گرفت ، مهــــدی داوطلب |