هر آنچه تشکیل میدهد محتوای اتاق خاکستری را ، و در مقابل دیدگان پر مهر و زیبای شما ، فریاد سر میدهد "من هستم " ، زاییده ذهنم ، انعکاس احساساتم و برخواسته از دلم است و امیدوارم بر دل نشیند .
نه سپید و نه سیــــاه ، ................... همه خاکستری هم سیاه و هم سپید ، ................... همه خاکستری
چشم ازشون بر نمیداشت ، در مقابل امواج خروشان دریا نشسته بود و توی سرش افکار فروزان ، موج میزد . ماهیارو به دقت نگاه میکرد که چطور با تمام توان از آب میپرن بیرون تا بتونن میوه ی اون بوته ی خاص رو بخورن . بعد هم میفتن تو خشکی و به زحمت و حمّیت خودشون رو به آب میرسونن . و باز هم ....
اونا میتونن مثه بقیه ماهیا از لجنا و جلبک های ته دریا بخورن تا زنده بمونن اما.....
چشم از ماهیا گرفت و سرشو چرخوند به سمت صخره ای که اونطرفش بود و نگاهشو مختص به صخره کرد و شمرد ... 153 تا .
آره 153 خط بود یعنی اون 153 روزه که توی این جزیره ، گیر افتاده ، جزیره ای که فقط توی دلش چند تا صخره بزرگ جا داده که از بینشون ، باریکه ای از آب جاریه ، آبی که نسبتا شیرینه و قابل خوردن و میتونه اونو سیراب کنه و شیارهایی که روی صخره های لب ساحل ایجاد کرده که صبح به صبح میره اونجا و صدف ها و گاهی نارگیل هایی که شاید آب از جزایر اطراف با خودش آورده رو میخوره تا بتونه فقط و فقط زنده بمونه ...
آره ... الآن هم داره به این فکر میکنه که چرا به زنده بودن راضی شده و چرا 153 روز از عمرشو فقط زنده بوده و بدتر ازون به این سبک پست "تلاش ، برای هرچه بیشتر نفس کشیدن" ، عادت کرده ... چرا کوچیکترین حرکتی برای بهتر زنده موندن و زندگی کردن نداشته .
تصمیم خودشو گرفت ، مصمم و محکم ایستاد و به بیکران دریا خیره شد . دیگه نمیخواست به این منوال ادامه بده و فقط زنده بمونه . حالا هدف داره و با تمام وجود میخواد که زندگی کنه و برای زندگی کردن تلاش .
با گام هایی سریع و محکم و عزمی راسخ و دلی بی تاب برای زندگی ، خودشو به امواج بی قرار دریا سپرد و با تمام قدرت و همه ی توان سعی میکرد شنا کنه ... و البته شنا کرد و رفت .
رفت به سوی زندگی کردن و نه فقط زنده بودن و زنده ماندن ...
لینک
| تقویم بیست و پنجم آبان 1388 را نشان میداد که قلم بر دست گرفت ، مهــــدی داوطلب
|
اشک در چشمان آدمک کومه زده بود ، بر خویشتن می ژکید و گریه لحظه ای امانش نمیداد ،بیدرنگ برخاست و راه خدا را در پیش گرفت .
تمام مسیر را دوید و اشک ریخت تا به عرش کبریاییش رسید .
درب نکوبیده باز شد و آدمک بیخود از خود گشت و ایزد زیبایش را در آغوش گرفت .
لحظاتی را در آغوشش گریست تا کمی آرام گرفت و لب به سخن گشود.
از هم نوعانش شکایت کرد که دنیایشان را چه ددمنشانه رنگ آمیزی کرده اند .
دلش پر بود از این دنیای دَنی که دُجی و جَنحه در جای جایش ملموس و مشهود است .
شکایت میکرد از آنهایی که خود و دنیای اطراف خود را به سیاهی کشانده اند و حالا میخواهند او و دنیایش را به تباهی بکشند .
به الهه آرامش بخشش گفت که هیچ یک از رنگ های اطراف خویش را نمی پسندد ، زیرا دیگران با زشتی ذات خویش ، محیط او را رنگ آمیزی کرده اند .
یکتا دست نوازش بر سر آدمک کشید و لبی ازو بوسید و سپس به او گفت : عزیزکم ، لحظه هایت را نَکُش و مگذار دنیایت را آنطور که میخواهند بکِشند . برخیز و قلم بر دست بگیر و دنیایت را بکِش همانطور که میخواهی .
آدمک اشارت ایزد را امام خویش کرد و راه دنیا را در پیش گرفت و مدام در گوشش حرف خدا بود که میگفت : لحظه هایت را نَکُش ، دنیایت را بکِش.
لینک
| تقویم دوازدهم آبان 1388 را نشان میداد که قلم بر دست گرفت ، مهــــدی داوطلب
|
شاید سراغ شاخه گلی را میگیرد که دلی تازه کند از بوییدنش و شاید دلتنگ جویباری شده است که دلتنگی هایش را به آن بسپارد و لطافتی به روح بخشد .
و یا شاید در جستجوی دیواری کاهگلی است که خیسش نماید و استشمام کند رایحه ی نجیب زندگی را .
شاید میخواهد در آن گوشه ( آری در همان گوشه ) درختی کهنسال ببیند که در زیر سایه اش مردپیر و پیرزن در کنار یکدیگر با مهربانی نشسته و مشغول نوشیدن یک استکان چای کوهی هستند و در نگاه گرمشان ، ارادت متقابل ، متبلور و در سکوت حرفشان ، فریاد عشق ، جاریست .
شاید نگاهش دلتنگ بچه هایی است که هم صدا با پرندگان ، آواز شادمانی سر میدهند و هم مسیر با نسیم ، میدوند در دشت و لحظه هایشان را کودکی میکنند تا باشد که امروزشان را خاطرات شیرین فرداهاشان کنند .
مدام گشتن و پیوسته جستن همانا و هرگز نیافتن و اصلا ندیدن همان ...
تا چشم کار میکند ساختمان های قد کشیده و تا گوش میشنود ، فریاد اتول ها بر سر هم که مسیر میخواهند . و گَوَنی نیست که جویا شود : به کجا چنین شتابان ؟
چه بسیار "غذای فوری" هایی که اطرافش را احاطه کرده اند و چه بسیار دلش ، نان و ریحان و پنیر میخواهد .
سیمان ، آهن ، دیوار ، هوایی نامطبوع ، ابروانی گره خورده ، دندان هایی در حسرت دیده شدن و بسیار انسانهایی که صورتهای سیمانی دارند ... کاش سیمان ها صورتی بود ...
(به راستی این آدمها زندگی میکنند یا مبتلا به مرگ تدریجی شده اند ؟؟؟ )
انسانهایی که سرخوشی را ، سر بریدند تا تنگ بیغوله ی مخذول و مذمومشان را مشحون از حُطام نمایند ...
دلم چه بسیار هوای آغوش باکره ای را کرده ... آغوش بکــــر طبیعت ...
پ.ن1 : پیشاپیش فرا رسیدن هشت ، هشت ، هشتاد و هشت ولادت با سعادت امام هشتم ، آقا علی ابن موسی الرضا (ع) رو به همه ی شیعیان آن امام عزیز و تمامی آزادگان جهان ، تبریک و تهنیت و شادباش عرض مینمایم .
پ.ن2 : در قسمت پیوندهای وبلاگ ، پخش زنده از حرم امام رضا (ع) رو قرار دادم ... اگر دل بزرگتان ، تکانی خورد ، کوچک یادی از من نمایید ...
لینک
| تقویم چهارم آبان 1388 را نشان میداد که قلم بر دست گرفت ، مهــــدی داوطلب
|